عطر گل سرخ مشامم را پرکرده خیرمقدم بانو …

 

 

بگذار مژده دهم ، بگذار راحت و روان با تو بانوی گل سرخ کلامی بگویم
نام سفرت را تولدی دیگر، آنهم در آن روزها ، گذاشتم .
آن روزهای خوب ؛
آن روزهای سالم سرشار؛
آن آسمان های پولک؛
آن شاخساران پر از گیلاس؛
آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبزپیچک ها به یکدیگر؛

آری تولدی دیگر

و سرانجام روی برگ گل سرخی خوابش برده و شاید سر برسجده گذاشته تا خدا مژده  زندگی دوباره، را به مژده ما بدهد .

این بانوی گل سرخ به من می گفت سفرش به اعجاز شباهت دارد و من دعوتش را به خانه عشق را نه عجیب می دانم نه غریب .

به فراخور لیاقت بود و فقط کلام او را در یک مقیاس جهانی به احساس برجسته در این روزگار تلخ تعبیر می کنم .

او دیگر برای خودش و خدایش جایی دارد.

صدایش در خشت خشت خانه معبودش پیجیده است .

بسیار دیده ام مسافران عشق خانه عاشقی را، ولی او چیزی دیگر بود .حس عجیبی به من مژده داد.

چه روزگار غریب  و روزگار عجیبی،تمام تلاشم این است که پنهان کنم قطره های اشکم را به هنگام لحظه به لحظه سفر عاشقی اش ،گوشه به گوشه خانه معبودش و معبودم

مژده من : نظری افکنده ام به یک یک عکس های پر از زندگی ات  ، گویی کنارت بودم ( این را نیز به  تو گفتم ) .

و نم بارانی که صورت نجیبت را نوازش می کرد ، آری گویا آنجا بودم و حسی به شیرینی لقمه ولیمه ات که با تمام وجودم می بلعم تا خوب گوش کنم بانگ قدمهایت را به دور خانه عشق که آرام و نجیب بانگ سر دادی و صدایش کردی .

حال در اوج ماندن را یا تمام وجودت احساس می کنی و احساس می کنم …

گل در برومی در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

همیشه برای بودنت هستم .

برای مژده لواسانی به بهانه سفر عاشقی اش

ژیلا صادقی

26 تیر 1392

 

 

 


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *